مایه‌ی سرافکندگی

سلام دوستان


یک موضوع جدّی که اگه دقت نکنیم، مایه‌ی سرافکندگی ما در قیامت خواهد بود ، بدون تعارف
به نظرتون چرا دیگه هیچ کس حاضر نیست که اسم بچه‌اش رو «غضنفر» بزاره؟!
(غضنفر: شیر، مرد با صلابت، شجاع؛ از القاب امیرالمؤمنین علیه السلام).
بله، چون به مرور زمان اینقدر توی جوک‌هامون لقب غضنفر رو مسخره کردیم که
می‌ترسیم وقتی بچه‌مون بزرگ بشه همه بهش بخندن

چرا بعضی‌ها به نام‌های مبارک .....

در ادامه بخوانید...

ادامه نوشته

غلامی که از تلاطم دریا می ترسید!

آورده اند که یکی از بازرگانان بغداد با غلام خود در کشتی نشسته و به عزم بصره در حرکت بودند و نیز در همان کشتی بهلول و جمعی دیگر بودند .

غلام از تلاطم دریا وحشت داشت و مدام گریه و زاری  می نمود.

مسافران از گریه و زاری آن غلام به ستوه آمدند و از آن میان بهلول از صاحب غـلام خواسـت تـااجازه دهد به طریقی آن غلام را ساکت نماید. بازرگان اجازه داد .

بهلول فوری امر نمود تـا غـلام را بـه دریا انداختند و چون نزدیک به هلاکت رسـید او را بیـرون آوردنـد. غـلام از آن پـس بـه گوشـه ای ازکشتی ساکت و آرام نشست . 

اهل کشتی از بهلول سوال نمودند در این عمل چه حکمت بود که غلام ساکت و آرام شد ؟ 

بهلول گفت:

این غلام قدر عافیت این کشتی را نمی دانست و چون به دریا افتاد فهمید که کـشتی جـای امن و آرامی است .

معیار مؤمن و منافق بودن...

معیار مؤمن و منافق بودن...


به ادامه بروید...

ادامه نوشته

عهد واقعی است  که در عمل نمایان می شود.

آیا دعای عهد فقط خواندنی است؟

eradeha

حضرت فاطمه (س) چهل شب (با آن حال و روزش!) دست حسنین را می گیرد و درب تک تک خانه های انصار و مهاجر را می کوبد، تا برای امام زمانش یار جمع کند؛ دعای عهد یعنی این !! یعنی عهد فاطمه (س) با امام زمانش در لحظه لحظه زندگیش جریان دارد؛ در هر لحظه ... نه اینکه صرف تکرار چند جمله و عبارت! آری این عهد واقعی است  که در عمل فاطمه (س) نمایان می شود.

به ادامه بروید...

ادامه نوشته

بالوالدين احسانا

بالوالدين احسانا

سوره الاسراء آیه ۲۳:

وَقَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاَهُمَا

فَلاَ تَقُل لَّهُمَآ أُفٍّ وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا ﴿۲۳﴾

و پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستيد و به پدر و مادر [خود] احسان كنيد اگر يكى

 از آن دو يا هر دو در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنها [حتى] اوف مگو و به آنان

پرخاش مكن و با آنها سخنى شايسته بگوى (۲۳)



بنام خدادر مورد احترام به والدين مانده بودم كه موضوع اخلاقي است يا مربوط به مباحث ديگه ميشه.
ولي اينو ميدانم كه هر چه مطلب در اين باره مطالعه كنيم كمه.
اين كه خداوند پس از عبادت ذات پاكش نيكي به پدر ومادررا بهترين عمل معرفي كرده شكي نيست.
ولي ما بايد براي انها چه كنيم ؟
چقدر خوبه وقتي مادر ميگه :
هرچي ميخواي خدا بهت بده.
يا
پدر ميگه:
 خدا خيرت بده.
شما دوست گرامي را نميدونم كه ايا ازنعمت پدر ومادر برخورداري يانه؟خودت فرزند داري يانه؟
به هر حال اميدوارم اولي را حتما داشته باشي.
وحتما هم قدرشونو بداني.
وبراشون دعا كني.
يك مسئله برام روشن شده كه اگه اونا هرچه از خدا بخوان همون ميشه.
 

زندگی از دیدگاه دکتر علی شریعتی

زندگی از دیدگاه دکتر علی شریعتی
...

در ادامه بخوانید...
ادامه نوشته

حرف حق

روزگاری شهر ما ویران نبود
 دین فروشی اینقدر ارزان نبود

نغمه ی مطرب نوای جان نبود
              
هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود



 دختران رابی حجابی ننگ بود

رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود 
  

اینک اما پشت پا بر دین زدن مردانگیست


حرف حق گفتن عقب افتادگیست....

ایگونه باشیم!

eadeha

مهم نیست که از دانشگاه فنی تهران در رشته الکترومکانیک فارغ التحصیل شوی و در همه دوران تحصیل شاگرد اول باشی.

مهم نیست که با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به امریکا اعزام شوی!

مهم این نیست که در جمع معروف ترین دانشمندان جهان در دانشگاه کالیفرنیا و معتبر ترین دانشگاه جهان موفق به اخذ ممتاز ترین در جه علمی  دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما شوی!

مهم این است که به خاطر راه اندازی انجمن اسلامی دانشجویان امریکا بورس شاگرد ممتازی ات لغو شود.

مهم اینست که همه این ها را رها کنی و راهی مصر شوی… نه برای تفریح و تجدید قوا… برای اموختن سخت‏ترین دوره‏های چریکی و جنگ‏های پارتیزانی!

مهم نیست که  به عنوان بهترین شاگرد این دوره شناخته شوی

مهم اینست که باز هم به همه چیز پشت پا زنی و مسئولیت تعلیم چریکی مبارزان ایرانی را برعهده بگیری و راهی ایران شوی…

مهم اینست که مصطفی چمران باشی!

مهم اینست که فقط خدا باشد و دیگر هیچ…

ایگونه باشیم!

کربلا...

کربلا به رفتن نیست،


به شدن است!


که اگر به رفتن باشد!


شمر هم "کربلایی" است!

خوب بودن زیباست…اما...

وقتی پرنده ای زنده است… مورچه ها را می خورد، وقتی می میرد… مورچه ها اور را می خورند!

زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند… در زندگی هیچ کس را تحقیر یا آزار نکنید.

شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد، زمان از شما قدرتمندتر است!!

یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد… اما وقتی زمانش برسد… فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیون ها درخت کافیست…

پس خوب باشید و خوبی کنید.

سرباز و فرمانده

 سرباز و فرمانده

این روزها به بعضی دوستان هم‌فکر می‌گویم زود قضاوت نکنیم و موضع نگیریم.
مواظب باشیم تکمیل کننده پازل دشمنان داخلی و خارجی نباشیم، در زمین آنها مهره نباشیم.

 صلاح در سکوت است و چشم دوختن به دهان رهبر…

 

می‌گویند: سرباز باید جلوتر از فرمانده باشد!!!

 

می‌گویم: درست.
ولی نه در تدبیر؛
در سربازی، در جانبازی، در فدا شدن…

ولی گاهی برخی از ما، جایمان را با فرمانده اشتباه می‌گیریم!!!
و اکثراً نه عمداً، بلکه سهواً و آن‌هم به دلیل عدم درست دیدن صحنه‌ی مبارزه.

مرد بینا....

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم صحبت می‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می ‏نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می ‏دید، برای هم اتاقیش توصیف می‏کرد.

پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می‏کردند و کودکان با قایق های تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبیایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می‏شد. همان‏طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‏کرد، هم اتاقیش جشمانش را می‏بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‏کرد و روحی تازه می‏گرفت. روزها و هفته‏ ها سپری شد.

تا اینکه روزی مرد کناز پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند.

مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می‏توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می‏کرده است. پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نابینا بود ...

زنبور شود سبب خیر...

 

یک روز غروب توی سنگر نشسته بودیم

چایی می خوردیم ... صحبت می کردیم ... بساط شوخی هم براه ...

بحث داغ شده بود که زنبوری اومد داخل سنگر و شروع کرد به چرخ زدن

هر کار می کردیم زنبور بیرون نمی رفت

از بس سماجت به خرج داد ، برا بیرون کردنش کم کم همه بلند شدند

طوری شد که گفتیم: ببینیم چه کسی زودتر اون رو خارج می کنه

بعد از اینکه زنبور از سنگر خارج شد ، به بیرون کردنش اکتفا نکردیم

برای اینکه اون رو  از حوالی سنگر دور کنیم ، چند قدم از سنگر فاصله گرفتیم

همزمان با بیرون اومدن ما خمپاره ای به سنگر اصابت کرد و کاملاً ویرانش شد ....

عمل

 

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد . . .

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت !

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی !!!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد !

یک یوگیست به او گفت:این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند !

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت !

یک روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده ای !

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد !

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده

بودند پیدا کند !

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است !

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد . . .

حکایت جالب ایت الله سید علی قاضی تبریزی ره

 یه روز اقایی  میرن سبزی فروشی تا کاهو بخرن

عوض اینکه کاهوهای خوب را سوا کنند ، همه ی کاهو های نامرغوب را سوا میکننه و میخرن

ازشون می پرسند چرا اینکار را کردید میگن : صاحب سبزی فروشی پیرمرد فقیری هست

مردم همه ی کاهوهای خوب را میبرند و این کاهوها روی دست او میمانند و من بخاطر اینکه کمکی به او بکنم اینها را میخرم

اینها را هم میشود خورد

این اقا کسی نبود جز عارف بزرگ آقا سید علی قاضی تبریزی ره...

بیایم ما هم بازی نخوریم

گاهی با خودم فکر می کنم چطور میشه یه نفر اینقدر متفاوت باشه

اینقدر متفاوت که بهترین ماشین ، بهترین خونه ، بهترین شغل ، بهترین حقوق و ...

همه و همه ی اینها رو رها کنه و بیاد توی بدترین شرایط زندگی

بعضی ها این کار رو دیوونگی می دونن ؛ منم بهشون حق میدم!

چون آدم عاقل آرامش رو به هیچ قیمتی از دست نمیده

اما این یه طرف قضیه است

کسی اینجور آدما رو دیوونه می دونه که نگاهش به زندگی ، فقط نگاه مادی باشه

اما آقای قصه ی ما نگاهش به زندگی آسمونی بود

می خواست پرواز رو تجربه کنه

می دونست پست و مقام و ثروت بال و پرش رو می بندن و از پرواز جا می مونه

واسه همین دل از تعلقات برید و رفت

گاهی با خودم میگم اگه چمران می موند توی آمریکا

اگه می موند و آسایش دنیا رو به خدمت و دفاع از دین توی لبنان و ایران ترحیج میداد

بازم به این مقام می رسید که چند لحظه قبل از پرواز ، از پریدنش خبر داشته باشه؟!!!

آیا بازم می تونست به رگهای بریده ی پایش که خون فوران میزد دستور بده که دیگه خون نیان و اونا هم به اذن خدا اطاعت کنن؟!!!

آیا بازم می تونست به مقامی برسه که پیر جماران هر چند وقت یکبار بگه به چمران بگین بیاد ، دلم براش تنگ شده؟!!!

آیا... آیا.... آیا...

ته این آشفتگی ذهنم فقط یه جواب می درخشه

اونم اینکه چمران زرنگ بود

دنبال لذت ابدی می گشت

آدمی نبود که به کم راضی بشه

مال و منال هم اگه می خواست ، دنبال ابدیش بود

گشت ببینه کجا آرامش و اسایش تموم نشدنی میدن

توی قرآن آدرسش رو پیدا کرد:

" این زندگی دنیا چیزی جز سرگرمی و بازی نیست و فقط سرای آخرت سرای زندگی واقعی است ، اگر می دانستید " سوره عنکبوت / آیه ۶۴

چمران همون اول دونست

مث خیلی ها بازی نخورد

از همون اول دل به وعده ی خدا بست

به تکلیف اندیشید و پا روی خواسته های دلش گذاشت

و انگار می شنید که خدا بهش میگه:

«به زودی پروردگارت آن چنان بخششی بر تو نماید که راضی و خشنود گردی» سوره ضحی / آیه ۶

چمران و چمرانها بازی نخوردند که ماندگار شدند ....

بیایم ما هم بازی نخوریم

ادامه نوشته

این نیز بگذرد...

 

این نیز بگذرد...

عارفی را گفتند :

جمله ای بگو که وقت شادی غمگینمان کند و وقت غم شادمان کند؟

عارف گفت :

Eradeha

این نیز بگذرد...

این نیز بگذرد...

بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می گوید : فردا به فلان حمام در فلان شهر برو و کار روزانه ی حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله ی دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری ،در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری و... حمامی گفت: این نیز بگذرد.

یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید و دوباره به همان حمام مراجعه کرد دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری ها پول می گیرد. مرد وارد حمام شد وگفت :یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری، حمامی گفت: این نیز بگذرد

دوسال بعد هم خواب دید این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچه ای (پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ شهر است. به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه ای شده ای،حمامی گفت: این نیز بگذرد. مرد تعجب کرد گفت: دوست من ،کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟

چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری در آن شهر رفت ولی او آن جا نبود .مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است.

مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی آن شهر شد. جلو رفت خود را معرفی کرد و گفت:خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می بینم پادشاه فعلی و حمامی قبلی گفت: این نیز بگذرد. مرد شگفت زده شد و گفت : از مقام پادشاهی بالاتر چه می خواهی که باید بگذرد؟

ولی مرد سفر بعدی که به دربار پادشاه مراجعه کرد. گفتند: پادشاه مرده است! ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده، حک کرده و نوشته است: این نیز بگذرد!

هم موسم بهار طرب خیز بگــــــذرد.....................................

هم فصل ناملایم پاییز بگــــــــــــذرد......................................

گر نا ملایمی به تو کرد از قـضــــــــا.......................................

خود را مساز رنجه که این نیز بگـذرد ......................................

شما با خدا نسبتی دارید...؟

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید

زینت ما باشید نه مایه ننگ ما..

سلیمان بن مهران گوید: به حضور امام صادق علیه السلام شرفیاب شدم، گروهى از شیعیان را دیدم كه در محضرش نشسته اند. من هم كنار آنها نشستم، و شنیدم امام صادق علیه السلام ما را چنین موعظه كرد، و فرمود: «اى شیعیان!


1- زینت ما باشید نه مایه ننگ ما
۲- در برخورد با مردم، سخن نیك به آنها بگوئید
3- و زبان خود را حفظ كنید
4- پرحرفى نكنید و زشتگو نباشید.

داستان کوتاه

الله الله و استجابت دعا

شخصی در تاریکی شب، در حال دعا با سوز و گداز الله الله می گفت
شیطان نزد آن دعا کننده آمد و گفت:
آن قدر الله الله می گویی و جواب نمی شنوی. چرا اصرار می کنی؟
این همه سوز و دعای بی اثر بس است.
آن شخص ناامید و افسرده شد و دلش شکست.
در عالم خواب حضرت خضر را دید که به او فرمود:
چه شده الله الله نمی گویی مگر از راز و نیاز پشیمان شده ای؟
آن شخص گفت: آخر هر چه می گویم، جواب نمی شنوم، بنابراین ناامید شده ام.
حضرت خضر فرمود: مگر باید جواب خدا را از در و دیوار بشنوی؟
همین که الله الله می گویی معنایش این است که
جذبه ای خدایی تو را خوانده و از جانب معشوق تو را به خود کشانده است.

نی، که آن الله تو، لبیک ماست
آن نیاز و سوز و دردت، پیک ماست.
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یا رب تو لبیکهاست.

پس از این معانی و هشدار، فهمید آن ندا از شیطان است و نباید ناامید از حق شد
که این الله الله دلیل راه یابی و پذیرش به آن درگاه است.

دسته گل...

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه می کنی؟

دختر گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر درحالیکه دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت.

مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!

مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

مرگ نزدیک است...

حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
گفت: پدر يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
گفتم:خدا کريمه، انشاالله که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کردو گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن نه. پرسیدم خارج چي؟ و باز جواب دادند نه! 
خلاصه پدر ما رفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟ 
باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد...


دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب

خوب است هرچند وقت با خودمان حساب و کتاب کنیم....

سخنی از بزرگان

 خصلت های نیکوی امت اسلام

روزی شیطان در گوشه ی مسجد الحرام ایستاده بود. حضرت رسول اکرم (ص) هم سرگرم طواف خانه ی کعبه بود. وقتی که حضرت از طواف فارغ شد ابلیس را دید که ضعیف و نزار و رنگ پریده در کناری ایستاده است. فرمود: ای ملعون! تو را چه می شود که....

 

در ادامه بخوانید...

ادامه نوشته

داستان کوتاه

پند پاکدامنان به پادشاه

نقل شده است که یکی از پادشاهان بنی اسرائیل با خرجی گزاف قصری مجلل ساخت. بعد از آنکه بنا به پایان رسید دستور داد که چنانکه کسی ایرادی به نظرش می رسد بگوید.

هیچ کس ایرادی از او نگرفت مگر سه نفر از مردان خداپرست که گفتند عیب این قصر این است که صاحب او می میرد و خود آن هم خراب می گردد. پادشاه سخت متأثر شد و پرسید: آیا قصری هم هست که خراب نشود؟ گفتند: بلی، قصرهای بهشتی هرگز خراب نخواهند شد.

پادشاه تحت تأثیر واقع شد، ترک سلطنت کرده و با همان سه نفر، مدتی به عبادت خدا پرداخت. سپس از آن ها فاصله گرفت و از وطن خود هجرت نمود. به او گفتند چرا هجرت کردی؟ در جواب گفت: می خواهم جایی باشم که کسی مرا نشناسد و شماها مرا می شناسید و برایم احترام قائلید، لذا هجرت نمودم.