شهید احمد حاج عبدالخالقی راننده تاکسیای که زندگیاش مطالعه بود
پسر اولم بود، باردار بودم که خواب دیدم، داییِام که روحانیِ
سیدی است، با یک چمدان وارد اتاق شد و آنرا گذاشت وسط اتاق با چند تا
میوه و بهم گفت بخور. اون موقع متوجه نشدم یعنی چی!؟ اما وقتی احمدم شهید
شد، نمیدونم چرا مدام خوابم به یادم میاومد.
موقعی که احمد رو باردار بودم، قبل از انقلاب، آخر شب رادیو آهنگ خوانندهها رو پخش میکرد، خیلی بدم می اومد، دوست نداشتم این صداها به گوش بچه توی شکمم برسه، خیلی حساس بودم رو آهنگ. احمد هم حتی یکبار ترانهای رو گوش نکرد، خیلی بدش میاومد، روی حجاب هم خیلی حساس بود و همیشه مراقب حفظ پوشش خواهرش بود. خیلی غیرتی و با حجب و حیا بود. خواهراش میگن اگر پافشاریها احمد نبود شاید ما هم مانتویی میشدیم.
وقتی قابله اومده بود برا فارغ شدنم، خیلی سلام و صلوات و دعا میخوند، زن مومنی بود اما خودش تعجب کرده بود و میگفت من برا هیچکس اینقدر دعا نمیخونم اما نمیدونم چرا نمیتونم برا این بچه یه لحظه آروم بگیرم.
با اینکه راننده تاکسی بود ولی تا میتونست مطالعه میکرد. شهید هم که شد یه بار خواب دیدم تو یک اتاق کاملا شیشهای نشسته پشت یه میز و دور تا دورشم کتابه وبازم مشغول مطالعه است.
به همه احترام میگذاشت اصلا از همون کوچکی طوری با کوچک و بزرگ رفتار میکرد که همه بهش عزت و احترام میگذاشتند، همیشه اسم خواهرها رو با کلمه خانم و داداشهاش رو هم با لفظ آقا صدا میکرد. کسی روش نمیشد اسمش رو بدون آقا بگه، کوچک و بزرگ بهش میگفتن : احمد آقا.
یه روز صبح بعد از نماز گفت: مامان چرا همه ما رو بعد از نماز جمع نمیکنی دور هم، با همدیگه بشینیم قرآن بخونیم؟! گفتم: احمد آقا من که درست نمیتونم قرآن بخونم. گفت: وقتی با هم بخونیم قرآن شما هم درست میشه. همینطورهم شد قرآن خوندنم رو مدیون احمدم هستم.
خیلی مهربون بود، برای عروسی خواهرش، میوه و شیرینی رو با پول خودش
خرید. وقتی دید صدای آهنگ همسایه بالایی برای عروسی خواهرش بلند شده
ناراحت شد، به باباش گفت شما گفتین آهنگ بزارن. باباش گفت نه عزیزم. به
همسایه گفت: جوانان مردم جلوی توپ و گلوله تو جبهه دارن به خاطر ما شهید
میشن اونوقت شما آهنگی که اونا رو عذاب میده گذاشتین. همسایه خجالت کشید
و خاموشش کرد. احمد دیگه تو خونه نموند و رفت مسجد. آخه خونه دومش بود،
مسجد و هیئت.
آخرین باری که رفت جبهه ۲۴ سالش بود. خداحافظی کرد و رفت که دیدیم
داره برمیگرده، ساعتش رو جا گذاشته بود . برش داشت و گفت مامان یه ساک
نو داری بهم بدی. خودم قصد داشتم برم جبهه، برای همین هم برای خودم یه
ساک نو خریده بودم. گفتم آره یه ساک نو تازه خریدم. بهش دادم. دوباره
خداحافظی کرد و رفت. تو جبهه راننده تانک بود، پسر خالش که همرزمش بود
میگه تانکش رو خیلی تمیز کرده بود. بهش گفتم میای تانکمون رو با هم عوض
کنیم. قبول نکرد. قبل از عملیات ساعت و لباسهاش رو تمیز و مرتب گذاشت تو
ساک نویی که آورده بوده و گفت میدونم الان که برم شهید میشم ولی میخوام
وسایل از بین نره.
پسرخالهاش میگه شب شهادتش وسط دعای کمیل سه بار بلند شد و دست به سینه با احترام سلام می داد، توی حال خودش بود. هر چی ازش پرسیدیم احمد! کی رو دیدی ؟! هیچی نگفت.
بار اول که مرخصی اومد، تا رفت؛ بهش گفتم یرگرد بیا بازم می خوام ببینمت؛ اومد ، سیر نگاهش کردم، اما رفت و ۹ روز بعدش فقط پودرش رو آورده بودند که من تا ۱۷ روز خبر نداشتم. باباش رفته بوده جبهه، رزمندهها نمیگذاشتن باباش بره پودرش رو ببینه، میگذارنش لای پنبه و میدن به باباش. روز مراسمش پسر خواهرم از جبهه اومد یه لحظه آروم نمیگرفت، با ناله میگفت احمد مدام بهم میگفت وقتی یه نفر بسوزه و پودر بشه نکنه یه بار پودرش رو به خونوادش ندینها، چون همون پودر هم به پدر و مادرش آرامش میده . نمیدونستم چرا اینقدر این حرف رو تکرار می کنه، تا اینکه دیدم توی تانکی که آماده و تر و تمیزش کرده بود؛ سوخت.
یکی از داداشهاش خیلی بهش وابسته بود، همش میاومد سر خاکش وگریه می کرد و میگفت کاش سنم به جبهه میرسید میرفتم جنگ. آخر نتونست تحمل کنه، دق کرد و از دنیا رفت.
موقعی که احمد رو باردار بودم، قبل از انقلاب، آخر شب رادیو آهنگ خوانندهها رو پخش میکرد، خیلی بدم می اومد، دوست نداشتم این صداها به گوش بچه توی شکمم برسه، خیلی حساس بودم رو آهنگ. احمد هم حتی یکبار ترانهای رو گوش نکرد، خیلی بدش میاومد، روی حجاب هم خیلی حساس بود و همیشه مراقب حفظ پوشش خواهرش بود. خیلی غیرتی و با حجب و حیا بود. خواهراش میگن اگر پافشاریها احمد نبود شاید ما هم مانتویی میشدیم.
وقتی قابله اومده بود برا فارغ شدنم، خیلی سلام و صلوات و دعا میخوند، زن مومنی بود اما خودش تعجب کرده بود و میگفت من برا هیچکس اینقدر دعا نمیخونم اما نمیدونم چرا نمیتونم برا این بچه یه لحظه آروم بگیرم.
با اینکه راننده تاکسی بود ولی تا میتونست مطالعه میکرد. شهید هم که شد یه بار خواب دیدم تو یک اتاق کاملا شیشهای نشسته پشت یه میز و دور تا دورشم کتابه وبازم مشغول مطالعه است.
به همه احترام میگذاشت اصلا از همون کوچکی طوری با کوچک و بزرگ رفتار میکرد که همه بهش عزت و احترام میگذاشتند، همیشه اسم خواهرها رو با کلمه خانم و داداشهاش رو هم با لفظ آقا صدا میکرد. کسی روش نمیشد اسمش رو بدون آقا بگه، کوچک و بزرگ بهش میگفتن : احمد آقا.
یه روز صبح بعد از نماز گفت: مامان چرا همه ما رو بعد از نماز جمع نمیکنی دور هم، با همدیگه بشینیم قرآن بخونیم؟! گفتم: احمد آقا من که درست نمیتونم قرآن بخونم. گفت: وقتی با هم بخونیم قرآن شما هم درست میشه. همینطورهم شد قرآن خوندنم رو مدیون احمدم هستم.
دوستاش می گفتن ما مینشستیم نماز خوندن احمد رو ببینیم. واقعا نماز که میخوند انگار توی معراجه، یه حس و حال خاصی داشت. حتی دیدن نمازش هم ما رو متحیر میکرد.

پسرخالهاش میگه شب شهادتش وسط دعای کمیل سه بار بلند شد و دست به سینه با احترام سلام می داد، توی حال خودش بود. هر چی ازش پرسیدیم احمد! کی رو دیدی ؟! هیچی نگفت.
بار اول که مرخصی اومد، تا رفت؛ بهش گفتم یرگرد بیا بازم می خوام ببینمت؛ اومد ، سیر نگاهش کردم، اما رفت و ۹ روز بعدش فقط پودرش رو آورده بودند که من تا ۱۷ روز خبر نداشتم. باباش رفته بوده جبهه، رزمندهها نمیگذاشتن باباش بره پودرش رو ببینه، میگذارنش لای پنبه و میدن به باباش. روز مراسمش پسر خواهرم از جبهه اومد یه لحظه آروم نمیگرفت، با ناله میگفت احمد مدام بهم میگفت وقتی یه نفر بسوزه و پودر بشه نکنه یه بار پودرش رو به خونوادش ندینها، چون همون پودر هم به پدر و مادرش آرامش میده . نمیدونستم چرا اینقدر این حرف رو تکرار می کنه، تا اینکه دیدم توی تانکی که آماده و تر و تمیزش کرده بود؛ سوخت.
یکی از داداشهاش خیلی بهش وابسته بود، همش میاومد سر خاکش وگریه می کرد و میگفت کاش سنم به جبهه میرسید میرفتم جنگ. آخر نتونست تحمل کنه، دق کرد و از دنیا رفت.
این شهید هم وصیت نامه نداشت
+ نوشته شده در ساعت 8:49 توسط اراده ها
|
سالهاست که جنگ پایان یافته ولی هنوز عطش شهادت بر لبهای خشک و ترک خورده ی بشر تازیانه می زند. آن زمان که دروازه های بهشت باز بود هر کس با حرفه ای خود را به آن باب می رساند و ما نسل سومی ها هم که دستمان در گیر صفر و یک است بابی را گشودیم تا جرعه ای را تا شهادت بنوشیم . افتخار ما اینست که سرباز ولایت فقیه هستیم هرچند دستمان خالیست اما دل های مان پر است از عشق به ولایت . دلهای ما پر از عشق جهاد و شهادت است .